افقهای در هم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
Beautiful days!
این روزها حالم به شدت خوبه.. البته دلیل خوبی هم دارم براش.. اون بالا بالاها روی ابرهام الان من یه چند روزیه. 4 اسفند 1386 (24 فوریه 2008) روز مهمی هست از این به بعد توی خاطر من. یه روز فراموش نشدنی. فعلن نمیتونم زیاد توضیح بدم .. فقط اینکه بهترین هدیهی عمرم رو گرفتم توی این روز... امیدوارم که لیاقتش رو داشته باشم.......
و این برای تو که عزیزترینی و شروع دیگر من
من خوب خوب خوبم .... این روزها شدیدن به سامان هستم..... شدیدن به سامانم..... به سامانِ به سامان.......
پ.ن. زری جونم گرفتی چی شد؟ جواب واضحی دادم به سوالت توی پست قبلیم؟
پ.ن.2. به زودی بنا به یک سری دلایل امنیتی! از اینجا اسباب کشی میکنم به یه جای خوب!
(این چشمک یه مخاطب خیلی خاص داره، همه به خودشون نگیرن).... به محض اینکه وبلاگ جدید راه بیفته آدرسش رو براتون ایمیل میکنم..... خبرهای خوب و توضیحات مهم رو بعدن همون جا میدم بهتون
پ.ن.3. عنوان این پست کپی رایت خودِ خودته عزیزم.... اصلن هم در این شک نکن که به عمد این کار رو کردم
| لینک | چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - مشکان |
برای...[سه نقطه] و هیچ!
نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر
نوشتههایم را که نمیخوانی - دلم میگیرد از اینکه سالهاست از آن روزها گذشته
نوشتههایم را که نمیخوانی - دلم میخواهد شش سال از خودم - و از تو - عقب
بروم و نوار را همانجا نگه دارم تا من همیشه بخوام و تو هم به ناچار گوش کنی -
حتا اگر نخواهی....
نوشتههایم را که نمیخوانی - نمیدانم که چه بایدبنویسم
نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر
نوشتههایت را که برایم نمیخوانی - دلم میگیرد از اینکه از من دریغ میکنی
بدانم روزهایت چهطور میگذرد
نوشتههایت را که برایم نمیخوانی - میترسم فراموش کرده باشی حس و حال
دخترکی را که هنوز عاشق این است که تو برایش شعر بخوانی و او زل بزند در
چشمهایت و غرق بشود در عمق بینهایتشان برای تا همیشه و تا ابد
نوشتههایت را که برایم نمیخوانی - حسودیام میشود - منی که حسود نبودهام
نه برای تو و نه برای هیچ کس دیگر.....
این بار با توام: آقای اردیبهشتیام
من سالهاست سوارهی مطرود کشتیام
دریا زده و خیس عرق داد میزنم:
«من نا-خدام» و غرق شدم در پلشتیام
از ماه آتشم و همه شعله میکشم
در آرزوی دوزخی پر دود و مشتیام
در حسرت لبان تو خاموش میشوم
من جام بادهیی پر سوراخ و نشتیام
آقا! مرا عقب بزن و خوبتر ببین:
که من هنوز - همان پری توی هشتیام
از پشت شیشههای دودی عینک برای تو
ولی - تصویری از هبوط و سرمشق زشتیام
آقای بیگناه و مبرا ز هرچه هست!
انکار میکنی که خود تو سرشتیام؟!
یادت بیاورم آن شب بارانی عزیز -
آن شب که من هیچ میشدم و مینوشتیام؟
آن شب که من تبزده فریاد میزدم -
چشم تو بود و نفسهات و دست تو پشتیام
تا پر شوم ز تو تا مرز نا کجا
وقتی که دف میزدی تو به آواز دشتیام....
آقای تلخ و سنگی این روزهای دیر
با من بخوان: که تو ترسا و من کنشتیام
با من رجوع کن به همان دستهای پاک
با من بیا به دهکدهی خام خشتیام
آقا من از هبوط و پلشتی و آتش و شرار
- میخواهمت - ببخش مرا بر درشتیام
دریازده - مست ز باده - و دوزخی
هم اینکه توی ذهن تو باشم - بهشتیام
پ.ن. این نوشته هیچ ربطی به آقای همسر سابق نداره پس لطفن به دوگولههاتون زحمت الکی ندین که چی شد. دلیل اولم بر این مدعا اینکه: اوشون اصلن اهل خوندن و نوشتن به این سبک نیست و دوم اینکه: متولد تیره و به هیچ وجهی [اردی]بهشتی نیست
پ.ن.۲. میدونم که غزل از همه نظر خیلی ایراد داره ولی همین ورژن اصلیش رو دوست دارم. پس اگر با وجود نقدهای بهجاتون اصلاح نشد.............
| لینک | دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - مشکان |
I got to be strong
. Ok enough with the day dreaming I need to get real and be reallistic about this. Do I have any plans? no! My head is bangging. Someone! please send me possetive feedbacks like always. I need to be spoild and comforted and loved. I will survive. Like I always did. Like my forefathers did. I have to be just a bit kind to myself. I do have my health and the support I need from my family. I have to love myself a bit more and let my spirit to be just a bit more free to admit that I was wrong and leave everything behind and step into the new direction. I am calm. I will survive.p.s. Zari I gave the news to Mr.Hotel and he was shocked. But I do not have the heart to tell Bani about this..... I mean, he has to know eventually, I just can't drop the ball on him like this..... Do you have any solution for me my dear? pleassssse help me get out of this mess I got myself into.


| لینک | سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - مشکان |
....Sorry but I gotta be strong and leave you behind
آفتاب همیشه از یک چشمه نمیجوشد
وقتی که در پناه باران
سبکتر از همیشه به استقبال زمستان میروم
وتنهاییام را از درون یک قوطی
میگذارمش بر لب تاقچه تا هوا بخورد،
و فکر میکنم به لحظههایی که میشد که زاده بشوند
و آنها را نطفه نشده در زهدان خفه کردیم...
سرزنش نمیکنم و نصیحت نمیشنوم!
اینبار - حالا که کیلومترها از دریای محبوب دوستداشتنیام دورم
چشمانم را میبندم و فکر میکنم به صدای موجها و طعم شور بادی که اینجا نمیوزد -
عادت کردهام به زندگی نکردن و دلشوره نداشتن و بیخیال دنیا شدن...
شبانههایم فقط با خودم قسمت میشوند:
وقتی که من در خودم ضرب و از خودم منها میشوم -
و به توان خودم میرسم -
حد بینهایتم تنها زمانی به جواب میرسد
که با تو جمع و بر تو تقسیم نشوم....
زیر شیارها نقب زدن تجربهی عجیبیست برای من که عاشق تقلب کردن هستم
شانههای خستگیام را به دست باد میسپرم زیر کپه برفهای پارو شده جلوی خانه
و در سکوت از پنجرهی در ورودی نگاهشان میکنم.
عاشقانههایم را هنوز دفن نکردهام
و هراس برم نمیدارد از شنیدن خبرهای ناگهانی.
پرواز از بامهای دنیا تا دامهای دنیا تجربهی تلخی است*
بالهایم را باید بگذارم دوباره بلند شوند
و موهایم را در مسیر باد رها کنم....
به اوج گرفتم فکر میکنم
اینبار تنها و بهدور از همهی هیاهوها
خاموشی خلوتم را به فال نیک میگیرم
و سلام میکنم به شب مه گرفتهیی که در پشت شیشههای پنجرهها چادر زده....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* من پرواز کردهام
از بامهای دنیا
تا دامهای دنیا
حمید مصدق
پ.ن. من خوبم... دارم یاد خودم میآرم که چهطور باید زندگی کرد بدون دغدغه... اینجا برای اولین بار دارم اعتراف میکنم که بار و فشار روانی طلاق خیلی سخته ولی برای من همهاش میارزه... اونقدر آرام بودم این مدت که حتا یه قطره اشک هم برای رفتنش نریختم... نمیتونم ناراحت باشم برای از دست دادن کسی و چیزی که هیچوقت نداشتمش.. شاید سر فرصت بیشتر نوشتم... مرسی از همهی اونهایی که نگران حالم بودن.... دوست دارم همتون رو دوستجونهای خوبم
| لینک | شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦ - مشکان |
..I'm not crying over you, I'm over you
تنها - غریبه - دلم - چنبرهی ابروان تو
غمگین - هراس - پرزده - خسته - دوان تو
اینجا مرا به خانهی خود راه میدهند؟
بارو - حصار - شبزده - آن بازوان تو؟
اینجا دلم بدون تنم خاک... خواب نیست-
اینجا دلم تکیده [سه نقطه...] - خزان تو .....
من در پی کدام دشت اقاقی روان شدم؟
وقتی نبود و نیست دست تو در دستهای من
وقتی دلم بهانه... - گذشتی تو بیشکیب
من ماندم و سکوت - تلخی شبگریههای من
اندوه من به تار دلم چنگ میزند
قفلی شکسته... - دست تو؟! - این شد بهای من؟
اکنون نگاه میکنم از آنچه مانده است...
این بغض در میان دلم چال میشود
از من نخواه... - از "تو" بگویم؟! - چرا؟ - که چه؟!
این؟! - زندگی؟! - نبود..... نگو "حال" میشود!
حتا نپرس از تو بُری.... یک نگاه بس
نفرت برام شهپر یک بال میشود
پ.ن. این اولین شعری هست که بعد پنج سال سکوت و عذاب خودش سر و کلهاش دیروز -وسط شلوغی کار و هوای کسل اینجا- پیدا شد. فقط نوشتم که یاد خودم بیارم که هیچ چیزی رو توی این بازی احمقانه از دست نمیدم و به هیچ روی بازنده من نیستم.
| لینک | پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦ - مشکان |
I kissed The Cross of my destiny; over the hills where, I got homicide
It is f*cked up and the house is a mess… Sometimes it seems that we are far far away from each other, belong to two different worlds… We both had a very nice super good time today and then turn into two potato couches…. This is what I really don’t like and love to avoid, but with you, although I truly understand why you need this time off, it seems that you are holding me back from what I need and love to do… The fact that you make me feel that I need your approval and permission for whatever I want and like to do, make me feel like a fancy prisoner in your glorious jail… I got tired a lot of times and I always make myself to continue and go on, which never seems important to you… The fact that you want me to be more like your mother, just make me to hate you and your family more and more…. Why you guys can’t just be more normal like other regular families is something that I believe I would never figure out…. I still hate to be judged by people who know nothing about my background and me, and I said it, hidden and obviously, over thousands time to all; which of course, is not important to any of you guys because what is more fun and satisfying to take note of the daughter in law’s acting and behavior… You know, your mother and I are from the same town, and unfortunately we do have a blood relationship; and the way she treats me, believe it or not is rude… She has no right to think since I grew up in a small town, I am an idiot with no feeling and understanding sense... Do you have any idea how many times I cried in my privet just because I felt sorry for your whole family?… I always had to respect everyone in your family, what about the respect I expect to get from them?… Over all these years I could not have a simple conversation or argument with my own husband, because I could be disrespectful to someone in the family… You, you are 27 years old, you have been married for almost 5 years now, and still when your parents and your sister are around, you and I must play games, you wouldn’t even talk to me softly in front of them, whenever they are around, you are ordering me around and putting up a fake show for them… Is this really your idol picture of a successful marriage that last forever? What they taught you, what you’ve learnt?… I still don’t get how come when it comes to my parents, when they are around our normal and regular behavior has no problem… why you need your family to approve whatever you are willing to do?… Don’t tell me a bowl shit answer that they are more experienced or just to be respectful… We both know that you are such a good lair… You owe me a lot… A lot more than you even can think of… Your family ruined the best year of my life and our marriage… Who’s willing to pay for that?… Why we had to suffer because of your mother’s selfishness?…. When she says she loves you, I get a very bad pain in my chest and my brain… She loves herself more that anyone else in the world… When she wants something, she will get it and it really doesn’t matter to her if she destroys someone else’s life for that…. I am not like her and definitely not willing to turning out to be someone like her…. She hurt me a lot, and you may laugh at this, but she will pay for it and she will pay for it very very bad.
Ps. You know what the funny thing is? I am not angry or upset at all… I had a very nice day today, I just figured it out that if I don’t tell these to you right now, it will be bugging me for the rest of my life and I could make our days bad like the hell.. You know that don’t you
| لینک | یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - مشکان |
مدتهاست که ننوشتهام... سالهاست که تمامی نوشتههایم را در ذهنم فریاد میزنم و در تنهایی ملالتباری مرورشان میکنم... سالهاست که پیلهی سکوت به دور خودم تنیدهام به این بهانه که همراه همیشگی را شکیبی برای شنیدنشان نیست.... دلتنگ بودهام این مدت همیشه برای همهی آنچه که در پشت سر رهایشان کردم... برای پلهای پشت سر خراب شده و برای صورت مهربان دوستی که به هنگام درد دل گفتن با او، میشود یک جفت چشم و یک جفت گوش و باران نصیحت و توصیه و اندرز بر سرم نمیبارد... این روزها قدری آرامترم.... نشستهام درون اتاقهایی که با عشق سبز زیتونی آفتابی رنگشان زدهام و ناخودآگاه فکرم هی کشیده میشود به این چند سال آخر و همهی اشتباهاتم جلوی چشمم رژه میروند و من دلم آغوش برادرهای بزرگم را میخواهد و محبت بیمنت بیوقفه و لوس کردنها و لوس شدنهای بی حد و اندازه... و خندههای بلند از ته دل و سکوت سنگهای کنار ساحل و طعم و بو و صدای دلنشین خزر... آرامم و میدانم برای حفظ این آرامش باید از همانجا که رها کردم شروع کنم که این دو برهه از زندگیام را نمیشود به هم پل زد... میدانم که درد این سه سال همیشه چون نیشتری بر وجودم فرو میرود و من در شرایط محو آن روزها از تاریخ زندگیام نیستم... من آرامم، مینویسم.
| لینک | سهشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦ - مشکان |
نوستالوژی من و هالوويين!
سلام ...
هفته ی پيش بد جور به هم ريخته بودم مخصوصا روز جمعه ... حالم افتضاح بود. توی اين هفت هشت ماهی که اينجا هستم اينجوری نشده بودم تا حالا ... نوستالوژی خونم تا اونجا بالا رفته بود که سر کار که بودم maneger هام بهم گفتن می خوای بری خونه؟ (راستی از بس اينجا سر نزدم يادم رفت بگم که من الان حدودا يه يک ماهی هست که سر کار می رم) آخه من اين شکلی شده بودم :
و من گفتم که نه خوبم (آره جون خودم)؛ که : 
. اين شد که منو فرستادنم توی lounge و خودشون هم اومدن ببينن که من چه مه و منم فس فس کنان بهشون گفتم که مرض نوستالوژی گرفتم (به اين می گن بيماری سوسول ها
) و هم اينکه دو روز ديگه (که می شد يکشنبه) دومين سالروز ازدواج منه و من نمی تونم قبول کنم که الان دو سال هست که من ازدواج کردم ... و چه maneger های گوگولی دارم من (بزنم به تخته يه وقتی چشم نخورن) بهم وقت دادن تا بشينم و يه ذره مثه اين بچه لوسا گريه کنم و حالم که خوب شد برگردم سر کارم و اگه هم خوب نشد برم خونه ... حال منم که اين گوگولی بودن اينا رو ديد بعد از نيم ساعت از ابر بهار (يا ابر پاييز اييييييييييييه حالا فرق چه می کنه گير می دينا) بودن خسته شد و به حالت عادی بر گشت و منم خودمو برگردونوم سر کار. اينم از اين.
و اما جونم براتون بگه از جشن هالووين . فلسفه ی هالووين اينه که مردم تا همين اوايل قرن بيست، روز سی و يک اکتبر رو روز مرده ها می دونستن و باور داشتن که در اين روز مرده ها به دنيای زنده ها ميان و سر زنده ها بلا ميارن. طبيعی هست که اين دسته از مرده ها ، مرده های معمولی نيستن بلکه مرده های نفرين شده هستن و همچنين اعتقاد داشتن که بچه هايی که توی اين روز به دنيا ميان بچه های نفرين شده يی هستن يعنی يا ناقص الخلقه هستن يا اينکه روحشون در تسخير شيطان و جنها برای هميشه باقی می مونه ... در قرن بيستم که مردم ديگه به طور جدی مقدار زيادی از باورهای خرافی خودشون رو دور ريختن، بعضی چيزها رو به طور سمبليک در فرهنگشون نگه داشتن که هالووين هم يکی از اونهاست. يعنی در اين شب به ياد اون همه قرن خرافه پرستی همه لباسهای مضحک و عجيب و غريب می پوشن و خودشون رو خيلی مسخره درست می کنن و می رن بيرون و حسابی مسخره بازی در ميارن. در ابتدا که قرار بر اجرای اين رسم گذاشته شد اين جشن رو فقط برای بجه های کوچيک (تا دوازده سال) می گرفتن که يه ذزه هم شبيه مراسم قاشق زنی چهارشنبه سوری های ماست يعنی بچه ها رو گريم می کنن و اونا هم می رن در خونه ها رو می زنن و صاحبخونه هم بهشون شکلات می ده ... ولی تو اين جند سال اخير بزرگتر ها بچه ها رو از ميدون به در کردن و اونا هم خودشون رو به مسخره ترين شکل ممکن درست می کنن و تا صبح می زنن و می رقصن. ما هم ای هالووين بدی نداشتيم چون آخر هفته بود و تعطيل بود ما هم که يه عده آدم بيکار!!! ساعت ۱۱:۳۰ شب تازه راه افتاديم به سمت down town toronto که چشمتون روز بد نبينه ... فکر کنم که با ترافيک تهران مسابقه گذاشته بوديم چون مسيری رو که در حالت عادی ۳۵ دقيقه ای می ريم رو يک ساعت و چهل و پنج دقيقه براش تو راه بوديم ( البته دلتون واسه اشکان فقط بسوزه که رانندگی می کرد تو اون ترافيک چون من پنج دقيقه بعداز اينکه راه افتاديم طبق عادت خوابيدم و ۲ دقيقه قبل از اينکه اشکان ماشينو پارک کنه بيدار شدم برای همين هم بر خلاف بقيه که اعصابشون از اين ترافيک خرد شده بود من کاملا هم سر حال بودم) و خوب ما هم مثه بقيه رفتيم يه club و يه ذره رقصيديم و يه ذره نوشيدنی! نوش جان فرموديم ( آخ واقعا جای همتون خالی) و يه نمه هم مسخره بازی در آورديم و برای هالووين آينده برنامه چيديم!!! (اين ديگه از اون کارای ما بود چون هنوز نمی دونيم که واسه تعطيلات کريسمس که دو ماه ديگه هست چيکار قراره که بکنيم) و بعدش هم مثه بچه های خوب برگشتيم خونه و بعد هم ديش.بوس.لالا.
اين بود انشای من در باره ی شب هالوويين را چگونه گذرانديد!
پ.ن. در مورد نوستالوژيم هم. نگران نباشين حالم خوبه خوبه . امروز شروع سال سوم مونه. هوراااا سه سالگيمون مبارک.
| لینک | سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳ - مشکان |
... به مادرم گفتم « ديگر تمام شد »
گفتم « هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد »
« بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم ... »
نمی دونم که پست بعديم رو کی می تونم آپ ديت کنم ... الان از ايران به من رنگ زدن که تنها دايی اشکان در اثر سکته ی مغزی فوت کرده ... و من بايد اين خبر رو به مامانش بدم ... خدايا ... آخه من بهش چی بگم؟ ... 



| لینک | سهشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳ - مشکان |
جوابيه سر گشاده تر ...
(لطفا قبل از خوندن اينجا يه سر به عمو جان بزنيد)
سلام ...
می دونی ... من توی عمرم فقط يه کتاب از صادق هدايت خوندم ... فقط بوف کور رو ... هيچ وقت هم نفهميدم که چرا خيلی ها با خوندن اين کتاب خودکشی کردن (به طرفدارهاش بر نخوره ولی اون موقع با بچه ها سر اين مساله که حتما اونا از زور ناراحتی اينکه نفهميدن هدايت چی نوشته خودشونو کشتن حسابی می خنديديم) ... هيچ وقت هم ادعای نيهيليست بودن نداشتم ـ چون به نظرم چيز خيلی مزخرفيه ـ ولی يه جمله از کتاب که شايد معروف ترين جمله ش هم باشه هيچ وقت از يادم نمی ره ... اونجا که می گه : در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره مغز (يا روح نمی دونم کدوم درسته) رو می خوره و (باقيشو خودت بهتر می دونی) ... الان که پستت رو خوندم ... می دونی اينکه آدم بشينه و فقط به اون زخمها فکر کنه ... فکر کنم که واقعا خورده بشه ... نمی خوام برات شعار بدم (دستم پيش تو و عباس رو شده تر از اين حرفاس) اما خب ... اصلا بزار از اولش برات بگم ... از اولين جلسه ی فروغ و دکتر زرقانی ... اونجا بود که من ـ به زعم خودم ـ کشف کردم که محسن باقرلو کيه ... که ادعای نيهيليست بودنش گوش فلک رو کر کرده و تبديلش کرده به يه عاشق فلک زده ... و بعد ... خب همه چيز آهسته آهسته ... اولين بحث جدی منو تو و عباس راجع به شعر لحظات سايه روشن من بود که تو می گفتی شديدا نيهيليستی يه و من می گفتم نه (هنوز هم می گم که نيست) و اين بحث تا اونجا ادامه پيدا کرد که تو رسما!!!! شدی عمو جون من! و تو اين فاصله من شناختمت ... هر بار بيشتر از دفعه ی قبل کشفت کردم ... بر خلاف همه برای من اصلا عجيب نبود و نيست که تو عاشق کوثر شدی ـ و فکر می کنم من تنها کسی هستم که تا حالا کلمه يی راجع به اين موضوع باهات حرف نزدم ... فقط اينکه ... می دونی پدرم يه دفعه يه حرف خيلی قشنگی زد ... گفت عشق توی خود آدمه ... زيبايی توی دید آدمه ... آدم وقتی که عاشق می شه اون عشق رو کشف می کنه و از ذوقش همه چيز رو زيبا می بينه ... اون شخص يا چيز فقط يه بهانه هست ... و اينکه آدم همين جوری الکی الله بختکی عاشق نمی شه ... وقتی آدم عاشق می شه که زمان عاشق شدنش رسيده باشه ... يعنی اون عشقی که توی وجودشه به مرحله ی شکوفايی و بلوغ رسيده باشه ... همه ی اينا رو گفتم تا اينو بهت بگم ... نترس از اينکه اگه چشماتو روی فکر و خيال کوثر ببندی عشق از وجودت بره ... نترس که ديگه زيبا نبينی ... نترس که ديگه نتونی بازم يقه ی خودتو بچسبی که اوهوی يارو ... چه خبرته ... تاخت به کجا ... پياده شو باهم بريم ... نترس که ديگه «توی راهروهای بيمارستان که می ری بغض» نکنی ... نترس که ديگه نتونی «از يه آدم عليل پول کرايه شو نگيري» ... نترس که ديگه نتونی «بعد از پياده کردنش سرتو بذاری رو فرمون ماشينو های های مثه ابر باهار گريه کني» ... عاشق باش ... ولی بترس از روزی که همه ی اين کارا برات عادی بشه ... حتی فکر و خيال کوثر ... حتی ديدن غيرمنتظره و ناگهانيش ... حتی شنيدن صداش ... حتی زنگ صداش تو گوشت ... عاشق باش ... و زيبا ببين ...
... توی اين مدتی که الان اينجام چيزای خيلی زيادی ديدم و شنيدم ... اتفاقای زيادی برام افتاده ... يه چيزی از مدتها قبل افتاده بودش توی کله ام و حالا ديگه می شه گفت که بهش ايمان آوردم ... (اول جامعه رو از نظر فکری و فرهنگی طبقه بندی کن ... آدمهايی که منو تو هم توی دسته ی اونها قرار داريم ... اون دسته از آدمها رو در نظر بگير ... تعداد اين آدمها کم نيست ... اکثر آدمای دور و برمون عضو همين دسته هستن) سر يه عده از آدما خيلی بلا مياد و به قولی خيلی سختی می کشن ولی حقشون نيست و لايق يه زندگی خيلی بهتری بودن ... خب ... من با ايناش کاری ندارم ... با تو هم کاری ندارم ... خودمو دارم می گم ... شايد باور نکنی ولی من ديگه باورم شده که وقتی که هر روز می گذره و اوضاع به جای بهتر شدن بدتر و سخت تر می شه ... پس يعنی من هنوز جا دارم ... پس با پررويی ادامه می دم ... اگه يه جا وايسم ديگه تمومه ... و اينو تو زندگی ادمای دور و برم هم ديدم و دارم می بينم ... چه تو ايران و چه اينجا ... ديگه باورم شده که کسايی که تو زندگيشون به قول معروق هميشه رو دنده ی شانس بودن و کاراشون هميشه راحت رديف شده ... آدمای کم ظرفيتی هستن ... آدمايی که با کوچيکترين مشکل چنان سروصدايی راه می ندازن که نگو ... نه آدمايی مثل تو که وقتی که غم دارن آپ ديت نمی کنن و نمی نويسن که نکنه شايد سايه ی غم لبها و دستهاشون توی آينه ی وبلاگشون بيفته ... غم چشمها و دلها که ديگه بماند ...
... بگذريم ... از کجا به کجا رسيدم ... هنوز خيلی حرف دارم برات ... خيلی ... خيلی ... خيلی ... عاشق باش محسن ... عاشق باش ... عاشق ...
| لینک | سهشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳ - مشکان |
